الملا فتح الله الكاشاني

369

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

آمده و بعد از آن در مدح حبيب خود ميفرمايد كه * ( وَإِنَّكَ ) * بدرستى كه تو * ( لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ ) * بر خلق بزرگى كه مانند آن كسى ديگر نيست چه از قوم خود تحمل ميكنى آنچه كسى را قوهء تحمل آن نيست و از ابن عباس و مجاهد و حسن نقل است كه خلق عظيم دين اسلام كه اعظم جميع اديانست يا مراد آداب قرآنى است كه حق سبحانه بوى ارزانى داشته و سعيد بن هشام عايشه را از خلق رسول سؤال كرد گفت خلق آن حضرت قرآن بود پس ده آيه كه در اول قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ است تلاوت كرد و گفت خلق پيغمبر از اين بيرون نبود بزرگى گفت هيچ خلقى بزرگتر از خلق محمدى نبود چه او مشيت خود را از دست بازداشت و خود را به كلى با حق گذاشت و كاينات در نظر او حقير نمود و شب معراج كه همهء اشيا را بر وى عرض كردند به چشم وى هيچ درنيامد كه ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى و نه از بلا منحرف شد و نه از عطا منصرف گشت و او را هيچ مقصد و مقصودى بجز او سبحانه نبود و گويند كه خلق عظيم آن حضرت از آن حيثيت بود كه مؤدب بآداب خداى بود چنان كه در كريمهء خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ مذكور است و از اينجاست كه آن حضرت فرمود كه أدبنى ربى فاحسن تاديبى پروردگار من مرا ادب آموخت و نيكو مرا بادب تاديب كرد و از جبائى نقلست كه خلق عظيم صبر است بر حق وسعت بذل در آن و تدبير امور بر مقتضى عقل كه مقرونست بصلاح و رفق و مدارات و تحمل مكاره بر دعوت خلقان به خدا و تجاوز و عفو و بذل جهد در نصرت مؤمنان و ترك حسد و حرص و غير آن و گفته‌اند كه اعظم خلق او از آن وجه بود كه ظاهرا با خلق بخلق معاشرت ميفرمود و باطنا با حق بود و بعضى ديگر گفته‌اند كه خلق عظيم او مكارم اخلاق بود و مؤيد اينست آنچه فرمود كه بعثت لاتمم مكارم الاخلاق مبعوث شدم تا خلقهاى نيكو را تمام گردانم و ابن عباس رضى اللَّه عنه فرمود كه خلق پيغمبر بمرتبهء بود كه روزى در مسجد نشسته بود و اصحاب بحوالى وى بخدمتكارى ايستاده اعرابى از در مسجد آمد و شمشيرى حمايل كرده و سوسمارى در دامن و گفت يا محمد انك كاذب ساحر ياران درصدد شدند كه او را بكشند حضرت منع فرمود و اعرابى را گفت يا اخا العرب من تريد گفت اى برادر كه را ميخواهى گفت محمد ساحر كذاب را فرمود كه منم محمد و ليكن نه ساحرم و نه كذاب بلكه رسول خدايم اعرابى گفت و اللات لولا جمال وجهك لملأت سيفى منك و اللات لا يؤمن بك حتى يؤمن بك هذا الضب سوگند به لات كه نه بجهة وجاهت تو ميبود من اين شمشير را از خون تو سيراب ميكردم و قسم بلات كه به تو ايمان نياورم تا اين سوسمار به تو ايمان آرد پس سوسمار را از آستين بيرون آورد و آنجا بينداخت رسول صلى